تبليغاتX
کلاس درس
 
کلاس درس
 
 
فاينمن:اگر همواره مانندگذشته بينديشيد،هميشه همان چيزهايي را به دست مي آوريدکه تا به حال کسب کرده اید
 
اول سلام

دوم عیدتون مبارک

سوم فقط میتونم بگم شرمندم به خاطر نبودنم...

دوستون دارم...

قربون همتون....

فعلآ

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390ساعت 10:3 بعد از ظهر  توسط سحر گوته  | 
حدود ۲۰ دقیقه دیگه میشه ۳ روزه که تو ترکم!

خیلی سخته ولی من میتونم...حداقل همین که تصمیمشو گرفتم خودش خیلیه!والله...حالم اصلا خوب نبود... کسی هم خونه نبود...تنها کسی که میتونست نجاتم بده خودم بودم...!با اینکه سر گیجه وحشتناکی داشتم زدم بیرون ... نمیدونم فقط چرا با این حال و احوال بَدم به آژانس زنگ نزدم!

فقط جون سحر نگید چون اصفهانی بودی زنگ نزدی بالاخره هرکی یه اخلاقی داره دیگه

ساعت ۴.۳۰ از خونه اومدم بیرون ... از خوش شانسی من! تمام دکترا ۵شنبه ها ساعت ۵.۳۰ میومدن!حداقل تو ولایت ما اینطوریه که این ساعت بیان بیرون ...داشتم همینطور قدم میزدم که دیدم یه مطب بازه اسم دکتر رو که خیلی هم تار میدیدم خوندم و خوشحال وارد مطب شدم ...منم با رنگ پریده چشمای نیمه باز وارد مطب شدم ...

طرف راستم رو نگاه کردم دیدم یه آقا پسر با موهای ژولیده و قیافه ای کاملا خواب آلود و سمت چپم یه خانمی با آرایش خیلی زیاد و دور چشماش هم یه حلقه سیاه...منم رفتم به منشی گفتم ببخشید خانم من حالم اصلآ خوب نیست میشه سریعتر به من نوبت بدین...

خانم منشی گفت بله تازه میخوای دوره درمان رو شروع کنید یا قبلآ اینکارو کردید ... یه نگاه کردم گفتم ببخشید شما خانم دکترید؟!ظاهرآ خیلی سریع بیماری منو تشخیص دادید!نه؟!منشی گفت اینجا مرکز ترک اعتیاده مگه برای ترک نیومدید!منو بگید دوتا پا داشتم دوتا دیگه هم قرض کردم زدم بیرون...

تو راه خیلی فکر کردم ... به خودم به این اتفاقا... نمیدونم اما من به سرنوشت معتقدم ... احساس کردم که این همه اتفاقی نبوده... حتمآ یه دلیلی داشته و داره...از اون شب بعد از کلی فکر تصمیم گرفتم که یکی از عادتهایی که خودم میدونستم بده اما انجام دادنش برام لذت بخش بود رو انجام ندم... دیگه سخت تر از ترک هروئین نیست که هست!

اعتیاد نوشت ۱ : کم کم دارم حس اون معتادارو درک میکنم!

اعتیاد نوشت ۲ :گوش دادن اخبار ایران این روزا اعصابم رو ریخته به هم... ما که نمیگذریم ازتون... خدا هم ازتون نگذره...

 |+| نوشته شده در  یکشنبه هشتم اسفند 1389ساعت 8:41 بعد از ظهر  توسط سحر گوته  | 
۲۲ بهمن ۱۳۸۷

همیشه سر زنگ دیفرانسیل بچه ها جشن داشتن و ما مشغول فراگیری دیف!

دقیقآ چهار تا پنجشنبه بود که بچه ها جشن داشتن و ما سر درس دیفرانسیل همیشه عقب!

پنجشنبه اول به بچه های ممتاز جایزه دادن!

پنجشنبه دوم تولد پیامبر بود فکر میکنم ...

پنجشنبه سوم  برو بچ بسکتبال اول شده بودن تو ناحیه ...

و اما پنجشنبه چهارم ۲۲ بهمن و افتتاح سالن ورزشی  مدرسه...!

و اما مهمانها :مدیر آموزش و پرورش ! شهردار منطقه ! آیت الله که برا نمازمون میومد با بنده آشنایی بسیار بسیار صمیمانه ای داشت! و ... و پسر و شجاع و پدر پسر شجاع و پسر پدر بزرگ پسر شجاع و اما حنا!(میتونید حدس بزنید کی بود!)

این پنجشنبه هم به خاطر فضای خفقان آور و اینکه برا بچه های ریاضی تره که هیچ !جعفری هم خورد نمیکردن ما باز جا موندیم...

بعد از اتمام کلاس کل بچه ها تصمیم گرفتیم که بریم آبدارخونه مدرسه و اون ساندیس و کیک فنجونی هارو کش بریم و بخوریم...

مدیر مدرسه مون هم کمی از چنگیز خان مغول نداشت... با اینکه زن بود همه مردا ازش میترسیدن !

ولی نمیدونم چرا ما ازش نترسیدیم!:-)

شاید زیادی نخورده بودیم!آخه بی انصافا که از شکم گرسنه و هلاکمون خبر نداشتن!فقط به شکم خودشون میرسیدن...

همه چیز طبق نقشه پیشرفت و ۴ تا از بچه کارتن های کیک و ساندیس رو آوردن بالا و همه ریختیم سرش و شروع کردیم به خوردن و خندیدن که ناگهان!

هان چیه؟!منتظرید بگم لو رفتیم! آدم چیز حلال تو گلوش گیر نمیکنه...

تا آخرشو خوردیم رفتیم سر زنگ دیفرانسیل...

ساندیس نوشت ۱ :از اون روز تا حالا هیچ ساندیسی مزه اون ساندیسو نمیده ... با اینکه واقعآبا ترس خوردیم!

ساندیس نوشت ۲:رفتین راهپیمایی؟ساندیس نوش جونتون:-)

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم بهمن 1389ساعت 0:35 قبل از ظهر  توسط سحر گوته  | 
 

وقتی قرار به طاقت بی طاقت ما باشد ...

چه باران ببارد یا نه ...

چه آفتاب بتابد یا نه ...

من رنگ می بازم ...

رنگ تو را ...

و خودم را ...

.

.

امروز یه سری به دفتر خاطرات دوران کودکیم زدم...

توی اون خاطره ها دلم خیلی گرفته بود ...

از دست خطم متوجه شدم که خیلی ناراحتم ...

 

 

-از کبری گله داشتم که چرا دختر تمیزی نبوده و کتابش خیس و کثیف شده ...دیگه حالا که کتابش کثیف شده تصمیم بخوره تو سرش!

-از مهمانهای ناخوانده کوکب خانم عصبانی بودم که چرا یه تلفن نزدن و همینجوری پا شدن اومدن مهمونی ... آدم انقد بی فرهنگ!

-از حسنک دلگیر بودم که آخه آدم انقد بی مسئولیت!بی زبون اون گاو و گوسفند و خروس دوست داشتنی ...

-از اون روباه چشم سفید که کلاغه رو گول زده بود که دیگه هیچی ...تشنه به خونش بودم ...

خلاصه از زمین و آسمون ناراحت بودم و بهونه گرفته بودم...

و آخر خاطره خودم هم نوشته بودم خدایا به این مامانم یه چیزی بگو آخه آدم که نباید انقد بهونه گیر باشه و دائم به همه چیز گیر بده !

بهونه نوشت ۱:یادم به فیلم بورس قدرتمند افتاد که وقتی خدا شده بود داشت از دست بنده هاش گله میکردو میگفت :اینا انقدر دعا میکنن ... اگه صرف پیدا کردن راه حل برای مشکلاتشون میکردن موفق تر بودند!

بهونه نوشت ۲:بدجور دلم میخواد بهونه بگیرم...مث همون روزا...

 |+| نوشته شده در  شنبه شانزدهم بهمن 1389ساعت 7:58 بعد از ظهر  توسط سحر گوته  | 
همیشه بچه که بودم مامانم بهم میگفت برای اینکه همه دوسِت داشته باشن به همه سلام کن...

من تازه مهد کودک رفته بودمو مامانم قصد داشت آداب معاشرت بهم یاد بده...

خونه ما داخل یه بن بست بود ... یه بن بست خیلی دراز...آخر کوچمون یه خانواده زندگی میکردن که اسم باباشون اکبر چله بود... البته چون که چلُه کشی داشت این لقبو بهش داده بودن... اما اگه متخلص به چله ی خودمون هم میشد بیشتر از چلٌه ی شغلش بهش میچسبید....

همیشه بچه هاشو کتک میزد...بد اخلاق بود... با همه اهل محل دعوا کرده بود... منم از حول جونم تا میدیدم اکبر آقا انقدر نفرت انگیزه، بابام که از سرکار میومد کلی بوسش میکردم...

بابای از همه جا بی خبر منم تعجب میکرد که چرا بعضی روزا مثل این وحشیا میپرم بقلشو از این دلقک بازیا در میارم...

یه پسر داشت این جناب چله که اسمش کیوان بود ... من اسمشو گذاشته بودم کیوان خله ...یه پسر شرور و بی ادب و وحشی...یعنی هر کی در دسترسش بود رو کتک میزد...

البته الان که فکر میکنم تقصیری هم نداشت... از این بابا این پسر بعید نیست!!

اون روزی که مامان بهم گفته بود سلام کنم اولین جرقه ای که به ذهنم زد کیوان بود...

دلم میخواست اونم مثل بقیه بچه های محل ،(مینا با اون خرگوش دوست داشتنیش ،آرمان با اون دوچرخه آبی رنگش ،پردیس با پدرو مادر مهربونش که البته کر و لال هم بودن و ....) مهربون دوست داشتنی باشه...

گفتم اگه من و مینا و آرمان و پردیس و ... بهش سلام کنیم اونم ما رو دوست داره در نتیجه ما هم اونو...(استدلال ریاضی کردم برا خودم)

یه روز مامان بهم گفت برو سر کوچه و ۱ کیلو تخم مرغ بگیر... تو راه برگشتن کیوان رو دیدم که مثل همیشه عصبانی بود ... منم فرصت رو غنیمت شمردم و بهش سلام کردم که دیدم با یه قیافه عصبانی بهم گفت :منو مسخره میکنی نیم وجبی؟!....

خلاصه من بدو ... کیوان بدو...

به آخر کوچه بن بست که رسیدم دیدم راه دیگه ای ندارم یکی از تخم مرغ هارو برداشتم و گفتم جلو بیای میزنم بهت...

میدونستم که از این چیزا نمیترسه اومد جلو ...!

منم یکی یکی تخم مرغا رو زدم بهش و مثل تیر از کمان در رفته به سمت خونمون دویدم...

به نفس نفس افتاده بودم...چقدر ترسیده بودم...به خونه که رسیدم با ناراحتی به مامانم گفتم ....

ای کاش بهم میگفتی که هرکسی ارزش احترام رو نداره...

سلام نوشت ۱:تا مدتها از خونه بیرون نرفتم  و اگه هم میرفتم خودمو استتار میکردم...

سلام نوشت ۲:بعدا با بابام رفتم ازش معذرت خواهی کردم(از ترس جونم) اما تقصیر من نبود ،من میخواستم از خودم دفاع کنم!

 |+| نوشته شده در  دوشنبه یازدهم بهمن 1389ساعت 4:30 بعد از ظهر  توسط سحر گوته  | 
 
  بالا